تبليغاتX
Fire place of Frozen words



























Fire place of Frozen words

و الف... آغاز گفتني ها بود

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

کز مرگ غافل شود تا بمیرد

*******

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی پس باز کن آغوش

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد



نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:46 توسط حامد|

یه مدته دستهام بسته است نمیتونم کبریتهامو از جیبم در بیارم یخ دلم رو

باهاش آب کنم.شدم مثل دختر کبریت فروش که هیچ کس متوجه مرگ تدریجیم نیست

خدا رو چه دیدی شاید یه روز ماهم شهید حساب شدیم یا رفتیم تو دل

 داستان های مادربزگ ها که لااقل مردم بعد از مرگمون باهامون حال کنن.

همیشه همینجوری بوده دیگه.

مگه نه؟!!!!!

محض خنده جدی نگیرید

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 15:23 توسط حامد|

ياد عين واقعه نيست تخيل آن است يا وهم آن

ياد فريبمان ميدهد. حتي عكسها راست نميگويند

چيزي بيش از ياد بيش از عكس بيش از نامه هاي عاشقانه بيش از تمام نخستين ها عشق را زنده نگه ميدارد:

جاري كردن عشق

در گذشته به دنبال آن لحضه هاي ناب گشتن آشكارا به معناي آن است كه آن لحضه ها اينك وجود ندارند 

آتشي كه خاكستر شده اتش نيست حتي اگر داغ داغ باشد نگذاريم شعله بميرد فريب حرارت را نخوريم

*******

اصل رقص شعله هاست نه گلهاي سرخي زير قباي خاكستر


نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:42 توسط سپيده|

جان خود را در قمار شکار تو باختم

قلب مرا توان دیدن آهوی چشمان تو نیست

می روم تا دل شیر پیدا کنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:10 توسط حامد|

بنده یه دوست نابابی دارم که از صدتا کتاب بهتره.اون برای بچه ها بود میگفتن کتاب یار مهربان و...

خلاصه که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.این بنده خدا یه هفته پولش رو جمع کرد رفت یه

سراگزوز برای ماشینش خرید.به قول خودش: (خیلی کلاس داره سراگزوز ماشینت از کله ات

بزرگتر باشه).چند وقت بعدش دیدم با مته افتاده به جون اگزوز بدبخت داره سوراخش میکنه.اول فکر

کردم میخواد کله اش رو بکنه اون تو داره راه تنفس برای خودش باز میکنه.ازش که پرسیدم

گفت هیچ صدایی دل نشین تر از صدای اگزوز سوراخ نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!

من اگه اینجوری سرگرم نشم میرم معتاد میشم!!!!!!!

یادش بخیر تفریح سالم ما نوشابه زمزم با بیسکوییت مادر بود

(محض خنده،جدی نگیرید)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 10:3 توسط حامد|

راه که میروم در هر قدم برمیگردم و پشت سرم را می نگرم

به خدا دیوانه نیستم

خنجر از پشت خورده ام

دیگر به روی دروازه ی قلبم نوشته ام:


نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:26 توسط حامد|

عجب حکایت جالبی شده این قدرت طلبی و جنگ و...

خسته شدم از بس تو اخبار کشتار و خونریزی و غارت نشون دادن

دنبال یه کم تنوع بودم که چند وقت پیش اعلام کردن آمریکا کره ی شمالی روتهدید کرده

کلی با دوستم خندیدیم آخه فرض کن اونا الان میگن ببین جناب ما رو تهدید نکن

چون ما اصلا حوصله ی جر و بحث نداریم بخوای بری رو اعصاب

یه کیلو اورانیوم میزنیم تو پایتخت خودمون هم خودمون بمیریم هم از دست شما راحت شیم

هم نسل بشر منقرض شه بره پی کارش.گفته باشم که بدونی آدمای خسته ای هستیم

منم فکر کردم چقدر جالب بزن دور هم خوش میگذره فردا حوصله ی کلاس ندارم

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 0:0 توسط حامد|

خدایا!

هیچ وفت عاشقم نکن!

اگه عاشقم کردی پس به عشقم برسون!

اگه منو بهش نرسوندی پس منو بکش!

اگه نکشتی و نگهم داشتی صبرم بده!

اگه صبرم ندادی لا اقل دوباره عاشقم کن که همه چی یادم بره!

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:9 توسط حامد|

گاهی وقتا که دل ادم میگیره دوست داره با یکی درد دل کنه تا کمی سبک شه حالا اگه عزیز دلش کنارش    

نباشه تا به حرف هاش گوش بده میره سرغ قلم و کاغذ و مینویسه من هم نوشتم

                    دل تنگم رو نوبر که میکردی                                                                                      

                                                                      به هر قیمت میخاستم میخریدی

                   حالا از نوبرونه ها گذشته!!!!!

                                  

                                                                  به حراج هم گذاشتم رو نکردی

                                     

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:39 توسط سپيده|

بابا به خدا من نمیخوام راجع به مسایل اقتصادی صحبت کنم دست بردارین اینقدر سوژه ندید دست
 ما
ملت بیکار که بیایم یه سری حرف ها رو بزنیم.جدیدا یه منبع درآمد دیگه ای به وجود اومده به

نام(صندوق
قرض الحسنه ی فحش و...)یعنی این دوستان فوتبالیست ما که مثل اینکه درآمدشون

خیلی زیاده و
نمیتونن بریزن تو صدوق صدقات میرن دو تا حرکت بوق و چند تا فحش نثار هم میکنن

البته از روی خیر خواهی که یه بنده خدایی بیاد این

پول ها رو بگیره ببره بده به نیازمندها.حالا من فقط تونستم تو بخش فوتبالی مطرحش کنم.من

نشستم با خودم فکر کردم اگه خدایی

نکرده زبونم لال این عزیزان بعضی کارها رو تحریم کنن بیچاره نیازمندها میخوان چی کار کنن.

!!!!!!!!!من به نتیجه ای نرسیدم.شما بگید
!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 14:7 توسط حامد|


آخرين مطالب
» ***مرگ قو***
» ***هستم***
» **ياد عشق**
» ***زخم دل***
» ***تفریح سالم***
» ***اعتماد***
» ***قدرت سیخی چند؟***
» ****دعای من***
» ***دلتنگی***
» ***منبع درآمد***

Design By : Pichak